نارسیسیسم حاد و مزمن یا چرا میمون ها از ما پیشرفته ترند؟

 

چهارصد سال پیش گالیله در دادگاه تفتیش عقاید محکوم به گه‌خوردن شد و اعلام کرد که زمین گرد نیست. بطور دقیقتر گفت : "در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم"

چرا گرد بودن زمین اینقدر برای کلیسا مهم بود که با صرف انرژی و هزینه مادی و انسانی زیاد چنین دادگاهی را تشکیل داد و گالیله را مجبور به این اعتراف خنده‌دار و مضحک کرد؟ نکته جالبتر اینجاست که در سال ۱۹۹۱ یعنی ۳۸۱ سال بعد از این ماجرا کلیسا رسما قبول کرد که زمین گرد است!!! و بطور رسمی از گالیله عذرخواهی کرد!!! وقتی که سال‌ها از فزستادن ماهواره و انسان به فضا گذشته بود و بر عقب‌مانده‌ترین افراد نیز گرد بودن زمین بدیهی و طبیعی بود. جالب اینجاست که سخنرانی های پاپ از طریق همان ماهواره هایی پخش می شد که دور زمین گرد می چرخیدند.

آیا متون کتاب مقدس صریحا گرد بودن زمین را انکار کرده بود؟ آیا عیسی یا حواریونش اصلا به گرد یا صاف بودن زمین فکر کرده بودند. مطمئنا پاسخ این سوال منفی است. متاسفانه جواب این سوال در یکی از پست‌ترین عقده‌های روانی انسان فارغ از دین و مذهب قرار دارد: "حس خود شیفتگی و خودبرتربینی"

بسیاری از  انسان ها حتی نمی توانستند تصور کنند که زمین مرکز عالم نیست. زیرا فقط خیال اینکه آن ها هستند که در مرکز گیتی و کیهان قرار دارند آن ها را ارضا می کرد. حتی تصور اینکه زمین جز کوچکی از یک نظام کل بسیار پیچیده تر است انسان ها را می ترساند و احساس حقارت می کردند. مطمئنا پاپ ها، کاردینال ها، اسقف ها و کشیش ها نیز بخشی از همین انسان ها بودند و در همین بستر اجتماعی به قدرت رسیده بودند. پس کلیسا یکپارچه در برابر گالیله ایستاد و تا ۳۹۱ سال بعد هم کوتاه نیامد!

از آن روزی که این موجود دوپای ضعیف و ناقص به علت نیازها و کاستی های فیزیکی و غریزی خود و همچنین رشد و تکامل مغز و تفکرش، ابزار را ساخت و زبان باز کرد همواره خود را موجود برتر و اشرف مخلوقات شمرده است. این نکته خود مستقلا جای بحث بسیار دارد که آیا ما در حال حاضر تکامل‌یافته ترین موجود زمین هستیم یا نه و موافقان و مخالفان بسیاری دارد اما این خودبرتربینی به پدیده خطرناک تر خودشیفتگی تبدیل شده است. (برای مطالعه بیشتر در مورد خودشیفتگی به اینجا مراجعه کنید)

برای بسیاری از انسان ها ناممکن است که باور کنند که در طی مراحل تکامل با میمون ها و گوریل ها و حتی خوک ها در یک خانواده اند. صد و پنجاه سال از روزی که داروین نظریه تکامل را ارائه کرد می گذرد و با اینکه مذهب و جامعه بعضا غیر مذهبی می خواست همان بلایی که به سر گالیله آورد را به سرش بیاورد اما به علت پیشرفت علم و وجود انسان‌های اندیشمند در زمان داروین وی سر سالم به در برد.

این روزها تکامل در طبیعت برای بسیاری از انسان ها امری بدیهی و پذیرفته شده است. حتی ارگان های رسمی مذهبی مانند کلیسای واتیکان و حوزه های شیعی طبق قانون های نانوشته کمتر به این مساله می پردازند زیرا از تجربه گذشته درس گرفته اند و می دانند که دیر یا زود باید در برابر این حقیقت غیرقابل نفی علمی سر فرود بیاورند. گرچه جمعیت های تندرو مذهبی در تمام مذاهب بویژه یهودیت به شدت با نظریه تکامل به جنگ برخاسته اند اما خود چنان از حماقت و بلاهت نظریه هایشان مطلعند که تا حد امکان این جنگ را بجای پیش بردن در زمینه علمی در جبهه‌های مذهبی و خرافی پیش می برند و خوشبختانه حتی با خرج مبالغ هنگفت روز بروز بیشتر عقب نشینی می کنند همین هزینه ها به نفع پیشرفت علم تمام می شود.

اما اینجا مساله این دیوانگان نیز مطرح نیست. متاسفانه بزرگترین دشمن پیشرفت ما انسان ها نه تعدادی آخوند و کشیش و خاخام متحجر و عقب مانده و سودجو بلکه خودشیفتگی عمومی است که بین انسان ها رایج است.

این خودشیفتگی می تواند غلاوه بر اعتقاد به اینکه ما انسان ها از بهشت به زمین هبوط کرده ایم و نه از نسل میمون بلکه فرزندان آدم و حواییم به نتایج خطرناکتر نیز ختم شود، ملموس ترین آن در جامعه امروزی ما نژادپرستی است. هر جامعه ای ظاهر، تفکر، رسوم، دین و باورهای خود را برتر از جامعه دیگر می داند. این خودبرتربینی در حالت های مختلف بروز می کند. حتی افراد یک جامعه و یک شهر که دارای مذاهب مختلف هستند حاضر به قبول این حقیقت نیستند که ممکن بود در خانواده ای دیگر و خانه ای دیگر بزرگ می شدند و  آنگاه مذهبشان، پوششان، و حتی وضعیت جسمانیشان می توانست متفاوت باشد. مثال های ملموس خودشیفتگی اجتماعی فقط نازیسم و برده داری نیست که در گذشته اتفاق افتاده باشد. دشمنی وهابیون با شیعیان، دشمنی شیعیان با بهایی ها ، دشمنی مسیحیان اروپا با مسلمانان، دشمنی مسلمانان با یهودی ها، دشمنی یهودی ها با اعراب ، دشمنی سفیدان با سیاه ها، دشمنی القاعده با لیبرالیسم، دشمنی لیبرالیسم با سوسیالیسم، دشمنی سوسیالیسم با ناسیونالیسم و ..... همه نتیجه این هستند که "آنچه که من می اندیشم از همه برتر است چون من به آن می اندیشم."

آیا وقت آن نرسیده که با بررسی حقایق تاریخی باور کنیم که هیچ مکتبی (چه الهی و عیرالهی) کامل نیست؟ آیا نباید قبول بکنیم که در طول تاریخ مکاتبی که بیشتر ادعای جهان شمول بودن کرده اند عقب مانده تر بوده اند؟

یکی دیگر از نتایج خودشیفتگی اعتقاد به روح و حیات پس از مرگ است. انسان چنان خود را والاگهر و تافته جدابافته می داند که به سختی قبول می کند که پس از مرگ نیست می شود و با اختراع انواع و اقسام نظریات دری وری، جهانی را پس از این جهان ترسیم می کند که حتی نمی توان با پیشرفته ترین بحث های کلامی و فلسفی و منطقی و حتی با سفسطه آن را اثبات کرد. درحالی که واقعا تنها با اندکی تفکر و شجاعت می توان قبول کرد که این مزخرفات تنها نتیجه ترس ما از ناشناخته ها و خودشیفتگی محض ما و همچنین عدم توانایی درک ما از علم و منطق  و حقایق طبیعت است. ما چنان به ضعف و ناتوانی جسم خود آگاهیم که مجبور به خلق مفهومی انتزاعی و نامحدود به نام روح شده ایم. حتی مبلغان دینی نیز برخلاف بسیاری از مفاهیم که با فلسفه و منطق سعی در اثبات آن ها دارند برای اثبات معاد سعی در انگشت گذاشتن بر این ضعف روانی انسان ها دارند و مساله را به اینصورت مطرح می کنند که : آیا ممکن است که انسان با این همه پیشرفت و فلان و بهمان پس از مرگ نابود شود و به خاک تبدیل شود و همه هستی پوچ و بیهوده باشد. این جز سواستفاده از همین گره روانی خودشیفتگی انسان ها و ترس آنها از مرگ نیست.

آیا وقت آن نرسیده که با پیشرفت هایی که انسان در زمینه پزشکی، ژنتیک، کلونینگ، نانو، روانشناسی، شیمی، فیزیک و الکترونیک کرده است باور کنیم که آنچه که ما به عنوان روح از آن نام می بریم جز فرآیندهای الکترونیکی، شیمیایی و فیزیکی مغز و سایر اعضا نیست؟ آیا شبیه سازی گیاهان و حیوانات به دست انسان برای اثبات این حرف کافی نیست؟ شهامت این باور را هنوز در خودمان نمی بینیم؟

طبق متن قرآن وقتی که محمد به اعراب می گفت به دین من بپیوندید آنها می گفتند پدران ما و پدران پدران ما جور دیگر فکر می کردند، ما چطور اعتقادات آن ها را ندیده بگیریم حرف های جدید تو را بپذیریم؟ اما اعراب بدوی بیابان نشین هم وقتی فهمیدند که با قبول این آیین چه سودی خواهند برد (البته فقط مادی و اجتماعی) حاضر شدند با کمال میل به این دین بپیوندند. و دیدیم که با این جسارت تغییر و گام نهادن در راهی جدید چگونه دنیای آن زمان را (حداقل به نفع خود) تغییر دادند و جامعه عقب مانده شان چگونه در زمانی کوتاه متحول شد (محوریت بحثم روی تغییر کردن است و بحث حقانیت و غیرحقانیت اسلام و همچنین آسیب های اعراب در این نوشتار نمی گنجد). بخت با محمد یار بود که در زمان ما ظهور نکرد. زیرا آنچه که پدرانمان قبول داشتند چنان در ما رسوب کرده که حتی اگر محمد جلوی چشممان شق القمر هم می کرد باز می ترسیدیم که به چیزی جدیدتر فکر کنیم.

آیا نباید به جای باور صرف به آنچه پدرانمان به آن اعتقاد داشتند کمی جرات و جسارت داشته باشیم و دستاوردهای جدید انسان را باور کنیم؟

آیا باید دوباره ۳۹۱ سال بگذرد تا قبول کنیم که تکامل و منشعب شدن ما از نسل میمون نه باعث تحقیر که نشان دهنده پیشرفت و میل به کمال نوع انسان بوده است؟؟؟

میمون های میلیون ها سال پیش به این دلیل رشد کرده و به انسان های تکامل یافته تر تبدیل شدند که نیاز به پیشرفت را در اعماق وجود و غرایزشان احساس کردند، آیا نمی توان گفت حال که ما فکر می کنیم به کمال محض رسیدیم حتی از آن میمون ها هم پایینتریم؟

 

منبع برای مطالعه بیشتر در مورد زندگی گالیلهاینجا

منبع برای مطالعه بیشتر در مورد زندگی دارویناینجا

منبع برای مطالعه بیشتر در مورد نظریه تکامل : اینجا

 

===========================================

یک دوست عزیز در مورد این مقاله مطلبی نوشته اند که عینا در اینجا به ذکر آن می پردازم:

درک روانشناسی شما از موضوع پذیرش حیات پس از مرگ این است که انسانها خودشیفته اند.
شما روی موضوع مهمی دست گذاشته اید چون که اعتقاد به روح و زندگی پس از مرگ از اعتقاد به خدا فراگیرتر است و آن را ناشی از خودشیفتگی انسانها دانسته اید. من با موضوع مورد اشاره شما مخالف نیستم و احتمال میدهم درست باشد.
اینکه چون موضوعی که از نظر روانشناسی توصیف میشود، الزاما فاقد توجیه فلسفی است، تاکنون اثبات نشده است.

توجه نسبتا جدید فیلسوفان غربی به موضوع شناخت شناسی که در سالهای اخیر مورد توجه متفکران ایرانی، مخصوصا روشنفکران دینی قرار گرفته است، بر آن است که با توجه به این آموزه های جدید روانشناسی و جامعه شناسی، آموزه های فلسفی گذشته را بازبینی کند. اما موضوع اصلا ساده نیست و اصلا با سلاح یک دریافت روانشناسانه نمی توان کل تاریخ تفکر بشر را شست و کنار گذاشت.
پس اگر منظور شما این است که پذیرش عمومی وجود روح، ناشی از خودشیفتگی انسانها است، من با شما مخالف نیست، اما اگر از آن نتیجه میگیرد که روح وجود ندارد، این موضوع استدلالی دیگر میطلبد و برهان شما برای اثبات آن کافی نیست.

 

===========================================

پاسخ:

برای پاسخ به نظر شما باید در ابتدا روش کلامی بحث خودم را کمی تشریح کنم زیرا شما به صورتی کلی بجای علت یا معلول  مورد نظر من به نتیجه حاصله از این رابطه علی و معلولی  پرداخته اید.

مطمئنا مطلب نوشته شده در رد یا اثبات روح، خلقت یا معاد نیست. من با بیان این مسئله که نژاد بشر حداقل طی ده هزار سال گذشته که وارد مرحله پیشرفت سریع و ابزارسازی آگاهانه شده است دچار خودشیفتگی شده است از آن نتایجی گرفته ام که نه منطبق بر منطق بلکه مبتنی بر استنتاج است. آن طور که از متن شما بر می آید شما با این مساله که انسانها در سطح عمومی  دچار مساله خودشیفتگی هستند مخالفتی ندارید. پس می توانیم با توافق نظر به معلول های مورد اشاره بپردازیم.

در مقاله  به تاثیر خودشیفتگی در چهار زمینه پرداخته شده است : علم، تاریخ و جامعه،  روح  و زندگی پس از مرگ. بازهم با توجه به شناخت نظریات شما حدس می‌زنم در مورد دو  زمینه  اول با هم اختلاف نظری نداشته باشیم (در صورت وجود می توانید اشاره کنید).

اگر این فرض را قبول کنیم که اعتقاد به زندگی پس از مرگ در هر دیدگاه و آیینی مستقیم یا غیر مستقیم از باور به روح یا هرگونه وجود غیر جسمانی منتج می شود بازهم می توان دایره بحث را تنگتر کرد تا تبادل نظر حول تنها این موضوع برای هردوطرف آسانتر باشد.

در مورد اینکه یک استدلال روانشناسی، جامعه شناسی و یا علمی محض ، حتی  در صورتی که صددرصد از درست بودن استدلال مورد نظر اطمینان وجود داشته باشد  می تواند باعث رد یا اثبات یک نظریه (فلسفی یا غیرفلسفی) شود با شما موافقم. اما نکته اصلی اینجاست که در متن قبلی من ادعا کرده ام که خودشیفتگی باعث اعتقاد به روح شده است . نگفته ام که اثبات این مساله که انسان ها موجوداتی خودشیفته هستند می تواند باعث نفی روح شود. به طور دقیقتر چکیده نظر من این بوده است که : "بطور کلی  روح وجود ندارد و یکی از دلایلی که انسان ها به روح اعتقادی  نادرست دارند خودشیفتگی است . "

نکته دوم این است که در هر منطق و استدلالی "نفی عدم ناممکن و اثبات عدم بیهوده است"  با دومثال مطلب را روشنتر می کنم:

1-      شخصی اعلام می کند  که "دقیقا به تعداد جذر ستاره های کهکشان راه شیری در سر وی مو وجود دارد". شخص دیگری به این ادعای وی اعتراض می کند.  شخص اول به وی می گوید ثابت کن که من اشتباه می گویم. مطمئنا شخص دوم نمی تواند ثابت کند که وی اشتباه می کند. اما بر اساس منطق بدیهی است که شخصی که ادعاکننده است ابتدا باید ادعای خود را ثابت کند و طرف دوم حتی بعد از اثبات شدن  ادعای وی با یک مثال نقض ساده می تواند بطور کل استدلال یا استنتاج وی را نفی کند.

2-      شخصی ادعا می کند که هیچ قمری دور سیاره تیر نمی چرخد. آیا برای اثبات این امر باید تمام مدارهای این سیاره را از شعاع صدکیلومتری تا صدمیلیون کیلومتری را بچرخد تا ثابت کند که عطارد هیچ ماهی ندارد؟ مطمئنا این ادعا تا زمانی که هیچ قمری پیدا نشود درست خواهد بود.

حال ببینیم اختلاف نظر ما در کجاست. گزاره منطقی من این است : "یکی از دلایلی که بیشتر جوامع انسانی به روح (که وجود ندارد) اعتقاد دارد خودشیفتگی است "  گزاره منطقی شما این است "یکی از دلایلی که بیشتر جوامع انسانی به روح (که وجود دارد) اعتقاد دارد می تواند خودشیفتگی باشد "  اگر فقط ریاضی وار به مسئله نگاه کنیم به این نتیجه می رسیم که اختلاف نظر ما فقط بر سر وجود یا عدم وجود روح است، اما به نظر من مسئله کمی پیچیده تر است. دلایلش را در صورت ادامه این بحث بیان خواهم کرد.

حال با توجه به دو مثال بالا چه نتیجه ای می توان گرفت؟

1-      در بخشی از متن نوشته اید که : "اگر منظور شما این است که پذیرش عمومی وجود روح، ناشی از خودشیفتگی انسانها است، من با شما مخالف نیستم، اما اگر از آن نتیجه میگیرد که روح وجود ندارد، این موضوع استدلالی دیگر میطلبد و برهان شما برای اثبات آن کافی نیست." مطمئنا سعی من در اثبات عدم روح نیست چون اثبات عدم کاری ناممکن است. اگر شما باور در وجود روح دارید من آمادگی شنیدن استدلال و برهانتان را دارم .

2-      بر فرض من بطور صریح ادعا میکنم که هیچ وجود غیر جسمانی و در نتیجه زندگی پس از مرگ وجود ندارد. این نوع فرضیه چنان شکننده است که تنها با یک مثال نقض می توان آن را نقض کرد. اگر آن یک دلیل را دارید اشتباه بودن این فرضیه اثبات خواهد شد.

سعی من در این پاسخ به نظر شما این بوده که بر اساس منطق و فارغ از سفسطه و کلام به مطلب وارد شوم. اما اگر فکر می کنید که در جایی از این متن پای استدلالیم چوبی بوده است با کمال احترام اصلاحش خواهم کرد.

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
سياوش

برادر تمام حرفاي پايه اعتقادي بود كه بسيار شب و روز راجع به ش صحبت كرده بوديم قبول كردنش واسه انسان شجاعت و البته منطق و استنتاج صحيح ميخواد.

محمد

باسلام مجموعه دلقک های انيميشني جالب و فانتزي براي شما جهت دريافت و مشاهده به لينک زير مراجعه فرماييد. لينک عکس هاي انيميشني (انیمیشن دلقک و عکس های متحرک جالب از دلقک) http://www.khavaranshop.com/index.php/page/site_news/nid/1694 http://www.khavaranshop.com/index.php/page/site_news/nid/1693 http://www.khavaranshop.com/index.php/page/site_news/nid/1692 لینک لیست بیش از 10000 ده هزار انیمیشن http://www.khavaranshop.com/index.php/page/site_news