کتیبه

کتیبه اثر مهدی اخوان ثالث

این شعر یکی از مشهورترین و در عین حال زیباترین اشعار اخوان  از کتاب از این اوستا ست که به نوعی فضای سیاه ، سنگین و یاس اجتماعی ، فلسفی و سیاسی جامعه پس از واقعه 28 مرداد 1332 را تداعی می کند.

اما با توجه به روایت اساطیری شعر و مفهوم جهان شمول شعر می توان آن را به تمام تاریخ توده های مردم بویژه مردمان ایران زمین و در نگاهی تیزبینانه به رویدادهای صدسال اخیر تعبیر کرد.

تلاش آزاداندیشان که پیشگام انقلاب و دگرگونی می‌شوند و مردمان نیز با عزم و پایداری سترگ خویش، و با تحمل رنج ها و شکنجه‌های مستمر، بار جنبش های اجتماعی را بر دوش می‌کشند، اما سرانجام آن روی سکه سهمگین سرنوشت، تصویری‌ست از رویه همیشگی آن، تجربه جنبش مشروطیت و انجامیدنش به استبداد رضاخانی، تجربه نهضت ملی مصدق و سرانجام شکست آن با کودتای 28 مرداد ، تجربه انقلاب توده های مردم در سال 57 و انجامیدنش به استبداد دینی و در نهایت تلاش و خواست مردم برای تغییر در انتخابات سال 88 و انجامیدنش به حکومتی کودتایی و امنیتی ، مصادیق تاریخی این‌سو و آن‌سوی کتیبه سرنوشت‌اند.


فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با
زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر

ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا؟    هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت

و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر
سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبی که لعنت از مهتاب می بارید
                                            و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم:

لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند

و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب
تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
 پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند

نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

                                                                  خرداد ١٣۴٠


اما از دریچه‌ای دیگر نیز می توان به «کتیبه» نگریست . کتیبه می‌تواند مظهر تلاش و تکاپوی مداوم و مستمر توده‌ها برای برگرداندن سنگ جبر اجتماعی‌ ـ سیاسی دوران باشد که همواره، همچون کوهی مهیب، حضور و استبداد جمعی، آگاهی و عقلانیت فردی و جمعی، با صوت و صفیری ناشناس، مردمان را به دگرگون‌سازی تقدیر فرا می‌خواند. دست و پنجه افکندن با سنگ جبر و جبر سنگین، با همه سختی و سهمناکی‌اش به پیروزی می‌انجامد: پیروزی‌ای سنگین اما شیرین: این بار لذت فتح، آشناتر است. زیرا یکبار «هنگام آگاهی از سنگ‌نوشته» این شادکامی را تجربه کرده‌اند. همگان مملو از شور و شادمانی، خود را در آستانه فتح نهایی می‌بینند.


برای مطالعه نقد کاملتر می توانید به لینک زیر مرجعه کنید :

http://ahmadtamimiat.blogfa.com/post-10.aspx

زندگینامه اخوان ثالث:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB




/ 0 نظر / 30 بازدید